غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
30
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مفتوح گشت و از آنجا باسباش رفت و اوباش اسباش آغاز پرخاش كرده اكثر كشته شدند و چون اين خبر بسمع قتلق خان كه از قبل سلطان محمد خوارزمشاه حاكم جند بود رسيد بناء ثبات و قرارش سمت تزلزل پذيرفته راه خوارزم پيش گرفت و جوجى خان خبنتمور را برسالت نزد جنديان فرستاده بعضى از عوام قاصد جانش گشتند و خبنتمور بلطايف الحيل خود را نگاه داشته به خدمت جوجى مراجعت كرد و جوجيخان چهارم صفر سنهء 617 به ظاهر شهر شتافته و جنديان دروازهها را بستند و بسان نظاركيان بر زبر فصيل نشستند و مغولان پلها بر خندق ترتيب كرده و نردبانها نهاده به بالاى باره برآمدند و از آنجانب به زير رفته دروازهها بگشادند و تمام خلق را بصحرا رانده جند را بجاروب غارت و تاراج پاك ساختند چو مردم نكردند در جند جنك * بكشتن مغول نيز نگشاد چنك نشد كشته غير از دو سه شور بخت * كه باجنتمور گفته بودند سخت و جوجيخان امارت جندرا بعلى خواجه غجدوانى عنايت كرده روى باردوى پدر آورد اما الاق نويان كه بگرفتن فناكت و خجند مامور بود چون به ظاهر فناكت رسيد والى آنجا ايلنكو ملك باتفاق قنقليان كه ملازمان او بودند در حصار تحصن نموده نظم به پيكار سه روز برخاستند * بروز چهارم امان خواستند ز شهر فناكت برون آمدند * همه غرقه در موج خون آمدند و الاق نويان شعر به شهر خجند آنگهى رو نهاد * مدارا و آزرم يكسو نهاد و بعد از آن كه به آن بلده رسيد والى آنجا تيمور ملك كه در ملك سلطان محمد خوارزمشاه ازو مردانهترى نبود با هزار مرد نامدار كه هر يك خود را ثالث رستم و اسفنديار ميدانستند در قلعهء كه بميان آب خجند ساخته بودند پناه بردند و مدتى با مغولان كوشش نموده بسيارى از ايشان را بقعر جهنم فرستادند و چون كارش باضطرار انجاميد خواص و متعلقان را در هفتاد كشتى سرپوشيده كه بيرون آنها را بكل و سركه اندوده بودند نشاند و خود نيز بسفينه درآمده مانند باد بر روى آب روان گشت و لشگر مغول بر فرار تيمور ملك مطلع شده جنك كنان كنار آب ميرفتند و تيمور ملك به تير دلدوز كه هرگز خطا نمىكرد كفار را بازميداشت تا آنكه بساحل رسيده از آب بيرون آمد و مغولان در پى او بودند تيمور ملك هرساعت مىايستاد و جنك ميكرد تا احمال و اثقالش پيشى ميگرفتند آخر الامر اتباع او كشته گشته اموال را اعدا بازستاندند و او با سه چوبه تير كه يكى از آنها پيكان نداشت اسب مىراند و سه مغول از عقب ميشتافتند تيمور ملك عطفه عنانى كرده تير بىپيكان را بر چشم يك مغول زد كه كور شد و دو نفر ديگر سر خويش گرفتند تيمور ملك بخوارزم رفته از آنجا بعراق شتافت و از عراق عنان عزيمت بشام تافت چون فتنها آرام يافت او را حب وطن بر مراجعت باعث گشت و بفرغانه خراميده گاهى بخجند مىرفت و استكشاف احوال مينمود در آن اثنا شنود كه پسرش به حكم باتو بن جوجيخان ابن چنگيز خان بخجند آمده و متصرف املاك و اسبابش شده لاجرم با پسر ملاقات نموده و گفت اگر پدر خود را ببينى مىشناسى جواب داد كه من طفل شيرخواره بودم كه از پدر دور افتادم اما غلامى هست كه او را بجا مىآورد و آن گاه غلام را حاضر ساخته و غلام تيمور ملك را شناخته خبر وصولش در تركستان شيوع يافت